پیتر بروک

پیتر بروک

پیتر بروک (  ـــ۱۹۲۵) از مرموزترین و چند بعدی‌ترین کارگردانان تئاتر است. بروک آگاهانه در طول دوره‌ٔ خود روی پروژه‌هایپیتر بروک اساسا متفاوتی کار کرد. از نمایش‌های موزیکال وست اند ، درام شکسپیری و اپرا گرفته تا سناریو‌های بداهه‌ای که موضوعشان یک جفت کفش در وسط کویر بود. پیتر بروک به مجردی که در یک سبک به موفقیت می‌رسید، از بیم آن‌که مبادا به عادتی انعطاف‌ناپذیر تبدیل شود، آن را رها می‌کرد.

اگر تنها یک اصل وجود داشته باشد که بتواند دامنه وسیع کار پیتر بروک را در بر بگیرد، همین اصل خواهد بود. با این همه نمی‌توان گفت که گیتر بروک به واسطه خلاقیتی شگفت انگیز، تئاتر خود را بازآفرینی می‌کند. او در عرصه‌هایی تاخته است که به یقین بیشتر آن‌ها قبلا توسط دیگران کشف شده‌اند..

ادغام و تثبیت‌کننده سبک‌های دیگران

پیتر بروک گردانی است که علی‌رغم هوش سرشارش، بیشتر در مقام ادغام و تثبیت‌کننده سبک‌های دیگران شناخته شده‌است. در ۱۹۶۲، پیتر بروک، شاه لیر اثر شکسپیر را برای کمپانی رویال شکسپیر کارگردانی کرد. این اجرا به صورت گسترده‌ای از سبک استانیسلاوسکی تأثیر پذیرفته بود: دل مشغولی اصلی پیتر بروک اصالت احساسات بود. او خوانش‌های اولیه را به تحلیل اهداف و بداهه‌پردازی اختصاص داده‌بود و تمرکز را بر کسب اطلاعاتی درباره سوابق کاراکتر‌ها گذاشت: سوابقی که بازیگر به منظورایفای نقش خود به گونه‌ای اصیل، به آن احتیاج داشت. برای مثال پیتر بروک از کوردلیا و دلقک خواست تا صحنه‌ای را که کوردلیا در حال آماده شدن برای صحنه اول است، بداهه پردازی کنند. در این‌جا نظر بر این است که دادن هویت واقعی به شخصیت‌ها، مانند کسی که در راهروها و اتاق‌های مجاورصحنه نمایش به زندگی خود ادامه می‌دهد، به بازیگر جسارت می‌بخشد. حتی در صحنه‌های سیاهی لشگر هم در مورد هرکدام از شخصیت‌ها، داستانی ساخته شده بود( همه شوالیه‌ها اسم داشتند و داستان زندگی‌اشان مشخص شده‌بود.) این داستان‌ها، آن چه را استانیسلاوسکی شرایط از پیش تعیین شده‌ٔ نمایش می‌خواند، بنا کرد.

در سال ۱۹۶۶، بروک در واکنشی به بحران ویتنام، یو اس را خلق کرد. متنی در کار نبود، اعضای ار اس سی با همکاری یکدیگر با استفاده از روش‌هایی که اساسا از برشت اخذ شده بود، نمایش را تدوین کردند. پیتر بروک همچون برشت می‌دانست برای اینکه اندیشه‌ای از یاد نرود، فقط بیان آن کافی نیست، وظیفهٔ تئاتر پاگذاشتن بر مجموعه‌ای ازعادات از طریق تکنیک‌های متناقض برای تغییر جهت و تغییر سطح است. به هرحال، بروک که بیش از برشت بر اهمیت دروغگویی واقف بود، معتقد بود این که مخاطب را با تناقض‌هایی رودررو کنیم که صرفا او را به فکر فرو می‌برد، کافی نیست. اگر قرار باشد مخاطب فقط به تفکر وادار شود و کنش هم داشته باشد. باید او را در موقعیتی قرار دهیم که نیازمند کنشی است و در عین حال تصویری از واکنش منفعل و غیرمسؤولانه‌اش را نسبت به آن موقعیت پیشاروی او قرار دهیم.

در ۱۹۷۰، بروک تصمیم گرفت اجرایی جالب و جنجال برانگیز از رویای شب نیمه تابستان را روی صحنه ببرد و این‌بار تصمیم گرفت روشی غیرتحلیلی در پیش بگیرد و برای شخصیت‌پردازی از تمرینات بدنی استفاده کند، مثلن بازیگر‌ها برای پیداکردن حس واژه‌های نمایشنامه شکسپیر، صداهایی تولید می‌کردند. او به بازیگرهایش می‌گفت گوش دادن به ریتم واژه‌ها به جای توجه به معنای لفظی‌شان، دریافت عمیق‌تری از آنها به دست می‌دهد. وی به منظور یافتن ریتم‌هایی که بیان‌گر ساختار‌های عمیق معنایی باشند، از تمهیدات مختلفی استفاده می‌کند: آوازی خواندن مونولوگ و یا خواندن همزمان چند بازیگر از روی متن. به اعتقاد برخی بروک با کنار گذاشتن جستجوی مستقیم معنا در اجرایش، منظور خود را بهتر از آنچه انتظار می‌رفت، بیان کرده بود و این اجرا یکی از بزرگترین موفقیت‌های کمپانی رویال شکسپیر است.

پیتر بروک و آثار تجربی

بروک به همراهی گروه بازیگرانی که از کشورهای مختلف گردهم آمده بودند، چند اثر تجربی ر اجرا کرد. بازیگر‌ها با تلفیق آوازه، نعره و فریاد‌های خشن، منظور خود را بیان می‌کردند. فرض مشترک بر این بود که انسان‌ها درک مشترکی نسبت به طنین و زیروبمی صداها دارند و در صداها احساساتی نهفته است که هرکس می‌تواند مستقل از زبان خود، آن‌ها را درک کند. این تئاتری بود به دور از هرگونه تجمل و آراستگی که لباس و تشریفات در آن جایی نداشت. بازیگر در مقابل تماشاچیان حیرت‌زده بی‌دفاع بود و توانایی این را داشت که با استفاده از منابع محدود خود چیزی خلق کند که مانند یک رویداد    همگانی، ساده و بی‌آلایش باشد. از دید بروک این جوهر تئاتر بود، اصلی که در غرب همواره تحت‌الشعاع تشریفات و ظاهر‌سازی قرار می‌گرفت .

مهاباراتا

در ۱۹۸۵، بروک اجرایی نه ساعته از مهابهاراتا، حماسه هندی را روی صحنه برد. می‌توان گفت این کار حاصل یک عمر کار بروک در زمینه‌ی تئاتر بود، چرا که عناصری در آن دیده می‌شد که هرکدام به دوره‌های مختلف کاری او برمی‌گشتند. بازی واقعگرایانهٔ یک نقش بر اساس سنت استانیسلاوسکی در مقابل اجرای صحنه‌ای دیگر به صورت اغراق شده که از گروتسک استفاده شده بود که با نطقی برشتی دنبال می‌شد و بازیگر تماشاچیان را مستقیم خطاب قرار می‌داد و به انها یادآوری می‌کرد آنچه در حال دیدنش هستند، صرفا یک نمایش است. ویژگی معجزه‌اسای این کار این بود که در آن به گونه‌ای از شیوه‌های بازیگری متناقض استفاده شده بود که با یکدیگر در تعامل باشند و در عین حال تأثیر یکدیگر را از بین نبرند. این اجرا اوج هنر بروک بود. او جسورانه اصل تغییر ناپذیر بودن سبک‌های هنری را زیر پا گذاشت و پاداش خود را با نوعی پیچیدگی بیان دریافت کرد که معتقد بود تنها چیزی است که می‌تواند از پس مصالح ناهمگون کار او بربیاید.

مهابهاراتا اوج کار بروک بود، شاهکاری که نقطه عطفی در کار او محسوب مب شد. از آن پس، بروک آثار زیادی را روی صحنه برده است. طوفان (۱۹۹۰)، چه کسی آنجاست(۱۹۹۶)، لباس (۱۹۹۹) که در بردارنده‌ٔ نوعی سادگی محض هستند. اگر بروک در نهایت سبکی را پذیرفته باشد همانا روایت صادقانه و بی‌طرفانه داستان است.

منابع:

پنجاه کارگردان کلیدی تئاتر(۱۳۹۲): نشر بیدگل

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *